یک بشقاب زولبیا ام‌کلثوم را به دنیای خوانندگی کشاند

روایتی خواندنی از کودکی ام‌کلثوم در مصر از زبان خودش؛ زمانی که هنوز خبری از شهرت جهانی او نبود و یک وعده زولبیا، دختر پنج‌ساله را به خواندن در مهمانی‌ها ترغیب می‌کرد.

خبر را برای من بخوان

روایتی خواندنی از کودکی ام‌کلثوم در مصر از زبان خودش؛ زمانی که هنوز خبری از شهرت جهانی او نبود و یک وعده زولبیا، دختر پنج‌ساله را به خواندن در مهمانی‌ها ترغیب می‌کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ام‌کلثوم، خواننده نامدار مصری، در کودکی نه با آرزوی شهرت، بلکه با وعده یک بشقاب زولبیا قدم به دنیای آواز گذاشت. این خواننده سرشناس جهان عرب در روایتی که «اطلاعات هفتگی» در ششم مهر ۱۳۲۴ از زبان او منتشر کرد، از روزهایی گفت که پدرش از پنج‌سالگی او را به خواندن تشویق می‌کرد؛ پدر بعدها با آموزش شعر و ادبیات، مسیر هنری دخترش را جدی‌تر کرد و به او آموخت آوازه‌خوانی تنها به داشتن صدای خوب محدود نمی‌شود.

***

نمی‌دانم چرا به محض آن‌که صحبت از شانس به میان می‌آید، چشم‌ها متوجه هنرپیشگان می‌شود و به محض آن‌که صحبت از یک هنرپیشه مشهور به میان می‌آید، ذهن‌ها متوجه «شانس» و بخت می‌گردد! مردم غالبا تصور می‌کنند که کامیابی هنرپیشگان تنها نتیجه بخت مساعد است و هیچ عامل و علت دیگری ندارد و راست است که بیشتر هنرپیشگان از بخت مساعد بهره‌مند شده و فرشته غیبی راه پیشرفت را برای ایشان گشوده است؛ ولی هنرپیشه هم مثل سایر مردم، مثل همه دانشمندان و صنعتگران، با هزاران کوشش و جان کندن به کامیابی می‌رسد. همین جد و جهد دائمی و کوشش شبانه‌روزی، هنرپیشه را بیدار و هوشیار نگاه می‌دارد تا لحظه‌ای که فرشته بخت بر سرش بال و پر گشود، در صدد استفاده برآید. کدام فرد بشر است که اگر یک بار هم شده بخت مساعد به او روی نکرده باشد؟

سرگذشت هر فردی را به‌دقت مطالعه کنید، این حقیقت درخشان را خواهید یافت. تفاوت اصلی میان خوشبخت‌ها و بدبخت‌ها این است که خوشبخت‌ها موقعی که همای بخت بر سرشان سایه می‌افکند بیدار و هشیارند و بدبخت‌ها به شانس مساعد پشت پا می‌زنند.

حالا که اصرار دارید کامیابی مرا هم مدیون بخت مساعد بدانید، گوش کنید. اعتراف می‌کنم که یک تصادف کوچک، یک شانس مساعدی که خیلی بی‌اهمیت بود مرا به راه آوازه‌خوانی انداخت. کامیابی و ترقیات من مدیون یک بشقاب زولبیاست... !

دختردی خردسال بودم. غالبا برای خوابانیدن عروسکم تصنیف‌های عامیانه‌ای را که از این و آن شنیده بودم می‌خواندم. پدر و برادرم تنها مستمع من بودند. پدرم می‌گفت: «اگر ثومه (مقصود ام‌کلثوم است که هنوز هم میان دوستان و نزدیکانش به مان اسم ثومه شهرت دارد) موسیقی یاد بگیرد خواننده قابلی می‌شود.

ام‌کلثوم و پدرش

روزها گذشت. هفته‌ها و ماه‌ها سپری شد تا آن‌که ماه رمضان رسید و پدرم به من خبر داد که امشب منزل صاحب دفتر اسناد رسمی مهمان هستیم و تو را هم با خودمان می‌بریم تا قدری آواز بخوانی!

دختر پنج‌ساله و آواز خواندن در منزل صاحب دفتر اسناد رسمی! من که جز عروسک‌بازی فکری و هوسی نداشتم با یک فریاد خشونت‌آمیز پیشنهاد پدرم را رد کردم؛ ولی پدرم با لهجه خیلی ملایم و پرمحبت به من گفت: «تو خیلی نفهم هستی، نمی‌دانی اگر با ما به میهمانی بیایی یک شکم زولبیای سیر خواهی خورد. می‌فهمی؟ زولبیا...»

پدرم نقطه ضعف مرا خوب شناخت بود، من هیچ چیز را به اندازه زولبیا دوست نمی‌داشتم. عاشق بی‌قرار زولبیا بودم. زولبیا عزیزترین و لذیذترین خوراکی در نظر من بود. با قهقهه شادمانی به پدرم اطلاع دادم که برای رفتن به میهمانی حاضرم.

غروب شد. دل بی‌قرار من که در عشق زولبیا گذاخته شده بود، مرا زودتر از پدر و برادرم به میهمانی کشانید، یعنی همه‌جا چند قدم جلوتر می‌رفتم.

منبع: اطلاعات هفتگی، ۶ مهر ۱۳۲۴، ص ۱۸

در مجلس میهمانی تصنیف‌هایی را که بلد بودم خواندم و صله هنگفتی که عبارت از زولبیا باشد دریافت داشتم.

از آن شب تا دو سال هرجا آواز می‌خواندم، به هوس زولبیا یا عروسک فرنگی بود. نه پول می‌گرفتم، نه پدرم اجازه می‌داد که پولی به من بدهند، تا هفت‌ساله شدم برای نخستین بار یکی از استادان مشهور موسیقی قاهره یک سکه طلا به من داد. این نخستین پولی بود که در مقابل آواز خواندن به من دادند و من هم بی‌درنگ آن را به برادرم بخشیدم.

از شما چه پنهان در سال‌های اول چندان علاقه‌ای به آواز خواندن مقابل مردم نداشتم. پدر و برادرم غالبا متوسل به زولبیا می‌شدند. مثلا یکی از دوستان خانواده ما را وادار می‌کردند دعوتنامه‌ای برای ما بفرستند و ما را به صرف زولبیا دعوت کند!

بعدها فهمیدم این دعوت‌ها به تشویق و توصیه پدرم بوده است تا مرا بر سر شوق آورد. هرگز فراموش نمی‌کنم که اگر پدرم نبود، من نه فقط به شهرتی نائل نمی‌شدم، بلکه شاید پس از قدم گذاشتن به مرحله جوانی همان تصنیف‌های عامیانه را نیز فراموش می‌کردم. پدرم از فردای آن شبی که به خانه صاحب دفتر اسناد رسمی رفته بودیم، روزی یک ساعت به من درس می‌داد. درسی که به من می‌داد عبارت از اشعار عربی و کتاب‌های ادبی بود.

پدرم عقیده داشت هنرپیشه مخصوصا آوازه‌خوان باید آشنایی کامل با ادبیات داشته باشد و داستان‌های جذاب و مطالب و نکته‌های ظریف بداند.

نمی‌دانید چقدر مدیون حسن تربیت پدرم می‌باشم. بعدها که به شهرت کامل نائل شدم و در مجلس پادشاهان و بزرگان حضور یافتم، توانستم قدر و قیمت آن مطالبی را که پدرم به من تعلیم می‌داد بفهمم.

مرحوم ملک فیصل پادشاه عراق می‌گفت: «جامعه عرب‌زبان به وجود یک آوازه‌خوان مثل تو که در ادبیات و نویسندگی هم دست دارد افتخار می‌کند.» راستی اگر یک دختر بی‌سواد بودم چه می‌شد؟ تصورش هم برای من وحشتناک است.